تبليغاتX
و دیگر هیچ ...

به ياد خاطرات خوب گذشته در شهر زيبای خرم آباد

        ۱۴/۳/۱۳۸۷   ساسان برمکی

خرمو

ها دِ ويرم خرمو او شهر نازار         

       دردلاکی ، باجگيرو، وا پُشت بازار

طاق پيل ا شکِسَه تا اُفتا و يادم         

            تَش گِرِتم آه وريسا دِ نهادم

چی وِ روزش اومائه دِ دَس مَردِم       

          چنی م سی غُروَتِش هی غصّه حَردِم

خرمو وا فلک الفلاکَه مشهور         

     چَش حسيدش خدايا تو بَکو کور

مين قلعش ا ر رويی گَپَه حصارش       

          پاش زمی ، سر آسمو بِيسی کنارش

د بالاش سيل کو همه جا شهر دياره     

             يَه کيو ، يَه سنگ سيلا ، يَه پا مناره

هيچ نَمَنه پُشته د ش،وا کيچه باغش    

        دالِکَم نونی چَنی مِيره سراغش

د گلالِش وا بچو ا فتامو د او         

          چنی حُفتيمه کنارش زير ا فتو

گيژآخو ، گيژ سيدو ، هرجا که دونی     

          يِنو استخرِ ايما بين دِ جوونی

اوچه پُرِش کيسلُ کِرژنگ ماره            

          واشو بازی کِرديمه ترسی که ناره

ياد دال پَلو و خير وا جنگِ بَرد ش        

       کُر لُر چی رستمه يُنه نبردش

ايواره می رَ تيمو سِرو شَهوا            

           همه بَچو دَس برار نه قی نه دعوا

عصر جومه می رَتيم و شهنوازی        

          و حِسو اوچه سی مو بی شهر بازی

ا لِکو می کرديم او چه دو هوماری        

     نه رَته د ويرم او ا ل سُواری

سقايی می حَن سيمو،اوسه جِوو بی     

         هالو گَنِم خَرِه سَر زوو بی

اوسه هم چی ايسه نرخ بوس گِرو بی   

   دونی سی چی ؟چونکه نرخ زعفرو بی

خرمو شهر خومو شهر لُرونه            

      هر کجا بچه لُری شيرين ز وونه

نَرَته او خاطرات خُش د ويرم         

     چی بَکَم ای خرمو کردی اسيرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:17  توسط فريبا اميري  | 

باز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه

یادم آرد بی کسی را

یادم آرد من که بودم با که بودم

از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم

یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است

آه باران باز باران

گریه ی ابر بهاری

رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری

روزهایی سرد و تاریک در درون کوچه هایی سرد و تاریک

یادم انداخت کودک عشق تو بودم

کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم

شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی

رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی

آه باران جان من را باز بستان باز بستان

باز بستان جان من را

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:40  توسط فريبا اميري  | 

جان مي‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازيانة او خم نمي‌كنم

افسوس بر دو روزة هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچة ماتم نمي‌كنم

 

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان‌سختيم نگر، كه فريبم نداده است

اين بندگي، كه زندگي‌اش نام كرده است

 

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال‌آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب

مي‌پوشم از كرشمة هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي‌كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

 

اي سرنوشت، از تو كجا مي‌توان گريخت؟

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام!

 

اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده‌ام هنوز

شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!

 

اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را!

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانة من تازيانه را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 8:35  توسط فريبا اميري  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:15  توسط فريبا اميري  | 

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

***

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 8:30  توسط فريبا اميري  | 

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

*****

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:43  توسط فريبا اميري  | 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:15  توسط فريبا اميري  | 

جنبه های اجتماعی اطلاعات

آگاهی، هوشمندی و هوش مصنوعی

شناختی از هستی شناسی در هوش مصنوعی و نظام های اطلاعاتی

مروری بر کاربرد نظام های خبره و هوشمند در بازیابی اطلاعات

ویژگی های نظام های خبره در مدیریت دانش

هوش مصنوعی و کاربرد آن در اطلاع رسانی و ارائه دانش

عامل های جستجوگر هوشمند و اطلاع یابی در محیط وب

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:55  توسط فريبا اميري  | 

  اي غبارت توتياي چشم ما ای کربلا

در سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی یگر است

 

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی را هلالی دیگر است

 

بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

 

لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن

نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

 

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

 

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند

کودکان را در قیل و قالی دیگر است

 

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با شیعیان را اتصالی دیگر است

 

تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

 

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:4  توسط فريبا اميري  | 

بنام حق

شب یلدایی دیگر

در این شب یلدا، به خاطر دل غمگین کوکان کوچکی که با حسرت یک برش هندوانه و چند دانه انار بخواب می روند، و دانه های سرخ و کوچک انار، برایشان یک تصویر مات و مبهم در رویا است، تا صبح می نشینم و به آسمان نگاه می کنم، تا یلدا از همان راهی که آمده برود، برود، و نه انار می خورم و نه هندوانه! که هندوانه وصله میوه فروشی هاست به تن یلدا ....

امشب بسیاری از پیتزا فروشی ها و کافی شاپ های شهر من، به حرمت یلدا، تا سحر، از شب نشینان شب یلدا پذیرایی می کنند و میوه فروشانی بسیاری امشب، هندوانه های انباری درون پستو و بیرون از پستو را با پول سبز معاوضه می کنند، و دخترکی که با گریه روبروی تلویزیون خواب رفته، هنوز در خواب، با هق هق شکسته در گلو می گوید : بابا شب یلدا است، من هندوانه می خواهم! من انار می خواهم!

این درازترین شب، با آمدن سحر می رود و اما هنوز شبی که به روز سایه افکنده، شب فقر و بی عدالتی و محرومیت، از اینجا رفتنی نیست.

امشب، شب یلدایی از یلداهای ایرانی است، و در این یلدا، فریاد یلدهای کوچک، هنوز بی جواب مانده مانده است. وقتی کارگران از رفتن این شب و آمدن صبح زمستان دی و عدم تمدید قرارداد می ترسند، وقتی تعدادی از دختران فریب خورده ایرانی، با سن کم و طراوت و زیبایی بسیار امشب دور از فضای خانه و ایران ... و شب سرد یلدای بیگانه را گرم می کنند، و آژانس ها و تاکسی تلفنی های داخلی، امشب بسیاری از مسافرانش دخترانی هستند که پنهان از چشم خانواده، به شب نشینی یلدا می روند و تعدادی جوان ایران، شب یلدا را نشئگی و در خواب غفلت به صبح می رسانند.

امشب ! شب یلداست، اما ! کسی قصه نمی گوید !

من در کوچه های خلوت و خیابانهای شلوغ این شهرهای در رنگ و نور پنهان شده، هنوز در جستجوی صداقتی گم شده هستم.

صداقتی که ..............

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:25  توسط فريبا اميري  | 

 

دریاچه زیبای گهر واقع در ۲۴ کیلومتری شهرستان دورود استان لرستان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:18  توسط فريبا اميري  | 

دریاچه زیبای گهر واقع در دورود لرستان
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:14  توسط فريبا اميري  | 

غم....

غمگینم مثل درختی تنهادر  کنج کویر...مثل یک قاصدک اسیر در چنگال مرداب پیر...مثل یک دختر بچه تنها که را خانه را گم کرده ...مثل بچه گنجشکی که از لانه اش  افتاده پایین .... .

غمگینم مثل برگهای پاییزی که محکومند  از شاخه جدا شوند...مثل چهره مادرم وقتی پدر برای همیشه ترکمان کرد و رفت تا در دنیایی دیگر غم های مان را شماره کند.

غمگینم مثل همه دیروزهایی که بی تو سپری شدند و فرداهایی که بی تو به دنیا خواهند آمد... .

غمگینم و انگار هیچ دستی نیست که مرا از غمهایم بگیرد...و انگار هیچ مرهمی نیست که بر زخم هایم آرامش بخشد... و

...و « احساس میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد »

 

جستجوي بي پايان
مي خواهم با تو بمانم
مي خواهم از تو بگريزم
ميان اين همه ديوار
نه راهي در پيش
نه راهي در پس
زمين به هم دردي با من تكاني مي خورد
همه جا باد است و لرزش
سكوت را هم ياراي هم دردي با من نيست
به كجا بگريزم اي يار
اي يگانه ترين يار
جستجوي بي پاياني در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم يافت
ترا در مخفي ترين خلوت درون
ترا اي فرشته كوچك انتظار
ترا اي فرشته عذاب زندگيم
با يافتن تو
جستجوي دوباره اي آغاز خواهم كرد
به درون تو
اين راه را برگشتي هست؟

 

 

وقتي گريه کرديم گفتند بچه اي

وقتي خنديديم گفتند ديونه اي

وقتي جدي بوديم گفتند مغروري

وقتي شوخي کرديم گفتند سنگين باش

وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي

وقتي ساکت شديم گفتند عاشقي

حالا هم که عاشقيم ميگن گناهه.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 13:30  توسط فريبا اميري  | 

وا خدایی، ها کجا

 

موسم گل، عطر سنبل، پر پرواز، ها کجا

ذوق من د صدایی شعر دمساز، ها کجا

ای نشسته کنج غم، قافله رت، م نی و جا

شوق امید و رهایی، دس یاری، ها کجا

گوشه گوشه دلم موج می زن د همه چی

بی د رویی، بی ریایی، وا خدایی، ها کجا

روح پاکی وصفا پر کشی رت د دل م

دل صافی، چش پاکی، با صفایی، ها کجا

جمع بی ین و دور هم خوشی همش بی ناخوشی

بی گناهی، با وفایی، بی خطایی، ها کجا

هر چی بی ، نپرس، درد دل زمون بی

دوستاری، گل عضاری، نو بهاری ها کجا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 7:57  توسط فريبا اميري  | 

کاش دیواری نبود

حرف، بن بستی نداشت

جای پای زندگی هموار بود

یک نسیم بر سبزه زاران می وزید

جویباران جاری احساس بود

شرم از بالا به پایین می رسید

شور و شوق زیستن پایان نداشت

کاش در سینه بجز پاکی نبود

بغض می گریم، ولی شادم هنوز

ماتم مردن چرا باید کشید

با امید اینک بیا باور کنیم

کاش طرز، زیستن پیدا کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:6  توسط فريبا اميري  |